دريا

آه، اي دل! تو ژرف دريايي:
كس چه داند درون دريا چيست
بس شگفتي كه در نهان تو هست
وز برون تو هيچ پيدا نيست
تيغ خورشيد ـ با بُرندگيش ـ
دل درياي تيره را نشكافت
موج مهتاب ـ آن غبار سفيد ـ
اندرين راز سبز، راه نيافت
روي دريا دويد بوسه ي باد
ليك، از وي اثر به جاي نماند
چلچراغ ستارگان در او
شب شكست و سحر به جاي نماند

آه، اي دل! ژرف دريايي
هيچ كس درنيافت راز تو را
سوختي ... سوختي ز گرمي ِ عشق
همه چون يخ فسرده ات گفتند
هر تپش از تو جان سختي داشت
خلق، خاموش و مرده ات گفتند.
خون شد اين دل ز درد تنهايي
كس چرا سوي او نمي آيد؟
آه ! درياست دل، چرا در او
كس پي جست و جو نمي آيد؟؟؟

